|
رنج هاودغدغه های من باکابوس هایی که تمام
جوارح مرا به مخاطره انداخته بود چیزی نبود جز صخرهایی
عظیم و خالی از گیاه
و درخت که مسلسل هایی اماده مرا و اندک یارانی که در ادامه خواهد امد را نشانه
رفته
بودند.بر خلاف واقعه با
احتیاطی مرموز بهترین مکانی را که می شد بدور از هرگونه بوووق و وفال ادبیات را
لمس
نمود انجمنی بود
بنام انجمن شعر...
خوب یادم هست آن روزها
خیلی ها تازه برای سیم کارت نوبت نویسی کرده بودند مثل خود راوی.یادم
نرود200هزار تومان کم
داشتم....آن وقت ها خیلی ها ساده تر بودند همراهشان معرفتی بود برای یاران و
نوپایانی چون من که
تنها برای شعر آمده بودند...
همیشه هم دراین
بین اشخاص ثالثی هم (رستم نما)با مطالعات مدرن و پسامدرن خود با
تفکرات اواخر شاید
قرن شانزدهم قبل خودشان
به جنگ ریشه هایی نوپا درآمده بودند.
نمی دانم خیلی ها زود
بلیت هاشان را گرفتند(از چه طرف ...چه....؟)
با هم بودن تنها مقوله یی بود که ایشان اندیشه های
دیگران را به سخره گرفته و پهلو را وانداده ما شدیم
غایب حاضر.
از منظر خودشناسی آقایان هم که بگذریم باور تاختن
میان عوامی که خود را وام دار ادبیات معاصر میدانند
نبردی بود بس عظیم.....!!!!!!
هرچه می کشیم از همین تعارفات و شرم و حیاست ...متوفیان
به قرن نمی دانم چند خدا به واسطه غیرت
وابستگی و یا توانایی دایره ی واژگانشان تنها
پارسی بود و ایده و تم شان تا مادامشان از برای این دیار
فردوسی زمین بود.
این که هویت زبانی خود را قی کنیم و بروز اشفتگی خود را
در استعاره و کلمات غربی و به تعبیر من البته با
اجازه آقایان (کنددانشی) و تمدن های نامعقول خلاصه کنم
تنها خیانت است و بس.(پوزش می خواهم چیزی
اگر جا مانده باشد)
این حقیقت سیاه که معنای صریح(explicit) و وابستگی ایشان پارامترهای
اینچنین تنها شکستن خودمان است
این که خود یا فلان را زبان شناس (linguistc)و
هرکول سبک ها و قالب ها بدانیم هم مفاد بندهای بالاست.
فی الحال خاطره ای را یادآور میشوم که شاید خیلی ها
نه تاب داشته و یا...اصلا ببخشید ... روزی از روزهای
خوب خدا شبح بزرگی را که سالها دوست داشتم و استاد می
خواندمش را در نمایشگاهی دیدم و به چای و
سیگاری دعوتش کردم شاید باورتان نشود این که صراحتآ
ابراز داشته باشد که من اینجا ایستاده ام که مردم را
مضا دهم....با دنیایی تنفر از خود
چراغ دست را گیراندم و راه را تا خلوتم دربست راندم.
کاش حافط را اندک مجالی بود تا داورهای ادبی مان به خود
می آمدند و ما نیز به خودمان....
نه راوی با نمودار درختی و هرم های فریتاک(freytag)شعرش را
معاوضه می کرد نه باور ایشان را هوایی تازه
......
....
....
.......
ای کاش می توانستم
این خلق بی شمار راگرد
حباب خاک بگردانم
تاببینند که خورشیدشان
کجاست
ای کاش می توانستم**
|